تبليغاتX
ادبفا- زیباترین اشعارشاعران معاصر

ادبفا- زیباترین اشعارشاعران معاصر

وبلاگ شاعران ایران WWW.ADABFA.BLOGFA.COM

امیر هوشنگ ابتهاج ( هـ . ا . سایه )

در این سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی

ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای او
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی

سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
بسان شعله کاشکی قلندری در آمدی

خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
که هر نفس ز سینه‌اش سمندری در آمدی

یکی نبود از این میان که تیر بر هدف زند
دریغ اگر کمانکشی دلاوری در آمدی

فرو خلید در دلم غمی که نیست مرهمش
اگر نه خار او بُدی به نشتری در آمدی

اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
از آستین عشق او چو خنجری در آمدی

شب سیاه آینه ز عکس آرزو تهی‌ست
چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی


سرشک سایه یاوه شد در این کویر سوخته
اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

وسعت آسمان به هم خورده است

خواب نصف جهان به هم خورده است

یک نفرخط کشید یک جایی

نقش های زمان به هم خورده است

چینی نازکی  شکست آخر

خلوت اصفهان به هم خورده است

پای خواجو نمی رود درآب

ردپای زنان به هم خورده است

باز از برج وباروی شیطان

نقش کل جهان بهم خورده است

باز  پل غرق درخیالات است

ذهن الله خان به هم خورده است

می شدآهسته تر از او رد شد

مترو...آه ...اصفهان به هم خورده است

+ نوشته شده در  89/08/14ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

شکسته بال تر از من میان مرغان نیست
دلم خوشست که نامم کبوتر حرمست

....

جام سلمان به ابوذرندهند

آخراین میکده دفتردارد...

.....

 

+ نوشته شده در  90/06/29ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست

که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست

 

عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم

که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست

 

چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز

برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست

 

من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم

ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست

 

دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان

که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست

 

خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت

نمی روم که بدانندحرف مرد یکیست

+ نوشته شده در  89/09/29ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

5 :پنج عشق ومهرواول وآغازاست

77 :   هفتادوهفت معنی  پرواز       است

100  : صدمعنی  2  زوج  خدامحور

 بی یک، دوصفر، فاقد آغاز است

80 :  هشتادازغروب اگر گفته است

70 : هفتاد هم طلیعه ی پرواز است

 2 :دو معنی اش دعاست چو بیست ودو

بیست ودو هرچه هست پر اعجاز است 

9 : نه عارفیست سربه گریبان در

8:هشت  ازسجود عشق  پر آواز است

مُهر نماز پیش 90  جستیم

مِهر نمازتابه که همساز است

50 :پنجاه دل به غیرنخواهد داد

50:پنجاه استعاره وایجاز است

از 40 :چل جنون دوباره به دل افتاد

40 :چل اربعین مردم مرتاض است

1  :یک  یا احد ،صمدبه دلش دارد

اما یکی که سخت بی انباز است

4 :چار از رکوع سبحه به لب دارد

4:چاراز تواضعش چه قَدَر ناز است

60 :شصت آن علیست که سربرچاه

60  :شصت آن علیست که پر راز است

5 :پنج از محمد وعلی وزهرا

5:پنج از حسین و نام حسن تازه است

از پنج  من چگونه نگویم باز

کز پنج تن زبان دلم بازاست

از پنج  عاشقانه تر ایدل نیست

5 : پنج عشق ومهروآخر وآغاز است...

 

فرامرزمیرشکار-اصفهان 16 آبان89

+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

تمام غصه‌ي ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پريدن خبر نداشتن است

در اين قفس متولد شديم و مي‌ميريم
طبيعت قفس عمر در نداشتن است

چگونه داغ دلش خون نباشد از غم عشق
كه شرط داغ نديدن جگر نداشتن است

طبيب حاذق بيمار زندگي مرگ است
علاج دردسر عمر سر نداشتن است

فقط نصيب شهيدان سرسپرده‌ي توست
سعادتي كه سزاي سپر نداشتن است
+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

جوّ احساس تو برفی ست من اما داغم
این چه سری ست که در مرکز سرما داغم

من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده ی شب
آتشم آتشم آتش که سرا پا داغم

این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید
یخ احساس تو را آب کند تا داغم

من چرا این همه امروز به خود می پیچم
س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!!

اگر امروز به فردا برسد می فهمم
چه بلایی به سرم آمده حالا داغم

غزلم شروه درد است که گرم است هنوز
جو احساس تو برفی ست من اما داغم
+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

سید صابر موسویدلم آنقدر گرفته‌ست که چشمم را تو
پل زده از دل این کاسه‌ی پرخون تا تو

سختی‌اش چیست که عمری‌ست معطل ماندم
آن طرف روی زمین نیست کسی الا تو

این طرف روی زمین نیست کسی حتا من
آن طرف منتظرم نیست کسی حتا تو

دو رقیبند دو چشمم که در این سوی تواَند
این دو راهی‌ِ یقین است که یا تو یا تو

راه افتادم و یک آن پل... پایم لرزید
و خداحافظی نیمه‌تمامی با تو

دلم آنقدر گرفته‌ست که هی می‌خندم
کارم از گریه گذشته‌ست چرا؟ زیرا تو

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

شاهکار بینش پژوهخیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم
خب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی
کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی
ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن
که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی
که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه
به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی
رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد
کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن
اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه


خیال نکن نباشی
بدون تو میمیرم

گفته بودم عاشقم
خوب حرفمو پس میگیرم

خیال نکن نمونی
کارم دیگه تمومه

لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه ؟

کی میگه تو نباشی
ستاره بی فروغه

بذار همه بدونن
که عاشقی دروغه

تو برده ای میخواستی
که حرفتو بخونه

برای تو بسوزه
به پای تو بمونه

عروسکی میخواستی
رو طاقچتون بکاریش

وقتی بازی تموم شد
کنج اتاق بذاریش

دیگه برای موندن
اتاق تو شلوغه

عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

                 *****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

               *****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….

 

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را !
«زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را !

«متّعتُ...» خوشه‌خوشه رطب‌هاي تازه را
گيلاس‌هاي آتشي آب‌دار را !

«هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌اي به وكالت سه‌تار را !

«يك جلد...» آيه‌آية قرآن! تو سوره‌اي!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را !

«يك آينه...» به گردن من هست... دست توست،
دستي كه پاك مي‌كند از آن غبار را

«يك جفت شمع‌دان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست
كه بردريده پردة شب‌هاي تار را !

مهريّة تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمة آبشار را !

«ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!
با بوسه مُهر مي‌كنم آن صدهزار را !

ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را !


اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌كنم
خانم! شكسته‌اي عطش روزه‌دار را !

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

چون گل به کف باد،فناپوش شویم

وآخر چو دوچشم بسته  خاموش شویم

در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟

ما آمده ایم تا فراموش شویم...

 

دریارفتم  گفت:نمی بایدرفت...

صحرا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟

هرجا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

  

می خواست که شیعه باشد وساکن خُم

یاچون علی از غیرخداهردم  گم

گفتم :به خداعلی شدن آسان است...

یک لحظه بیا و باش فکرمردم...

  

تاباورمان کنی که لایق هستیم

مهریه اگرجهان...موافق هستیم

نه داده کسی ونه گرفته است کسی...

بگذاربدانند که عاشق هستیم 

 

گیرم که پرند  روبه وشیربهم

یاگرگ وشغالان همه درگیربهم

من درعجبم چرادراین بیشه ی دور

شاخ دوگوزن هم کند گیربهم

 

بیچاره کسی که خویشتن نشناسد

فرق تن وفرق پیرهن نشناسد

بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر

من من کندورموزمن نشناسد

 

پرهمهمه ی ارض وسما  زینب بود

هم خاک زمین وهم هوا زینب بود

شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...

بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...

 

دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست... 

 

آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم

 

چون کوه ؛طنین یاریارش  بامن
چون آینه ی شکسته کارش  بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن

 

شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي  ليلي  کجايي؟  اي ليلي  آه
لاحول ولا قوه الابالله

 

+ نوشته شده در  89/08/16ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

بیژن ارژنای کولی تصویرْ فروش! آیینه!
عریانْ چه نشسته‌ای خموش؟! آیینه!

پیراهنی از آه برایت دارم
زیباست برای تو، بپوش آیینه!

□□

هر روز دروغ بیشتر خواهد شد
باغ از پی باغ بی‌ثمر خواهد شد

این شاخه‌ی راست هم دروغی‌ست بزرگ
فرداست که دسته‌ی تبر خواهد شد

□□

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

مریم جعفری آذرمانی. . . والله علی کل شیء قدیر

پس خدا به شکل صندلی‌ست، می‌شود که روی او نشست
این نتیجه را گرفت و بعد، روی دسته‌اش دخیل بست

گاه، شکل میز می‌شود، دست تکیه داده‌ام به او
لحظه‌ای نگاه می‌کنم؛ دست من سفیدتر شده ست

شکل استکان به خود گرفت، لب بزن نترس ناخدا
من هزار مست دیده‌ام؛ هر کدام یک خدا به دست

اینکه او یکی‌ست یا هزار، واقعن چه فرق می‌کند؟
او درون هرچه نیست، نیست؛ او درون هرچه هست، هست

اولین خدا مداد بود؛ سرْخمیده روی دفترم
زیر تیغ یک تراشِ کُند؛ چرخ شد خدای من شکست

از چه می‌نویسد این قلم؟ اسم این غزل چه می‌شود؟
کفر کافری ادیب یا، شعرِ شاعری خدا پرست؟

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  | 

محمد رضا حاج رستم بیگلو۷۷ حاصل جمع دو بال و پر
۷۷ پر؟ بله ۷۷ پر

مثل دو تا کلاغ که از دور می‌رسند
مثل دو تا کلاغ که پر می‌کشند بر-

بالای هر چه شعر که در دفتر من است
و قار و قار و قار، سرک می‌کشند در-

ابیاتی از پنیر، و صابون و هرچه نیز
انگشتر و کلید و اسناد معتبر

۸۸ پر؟- نه دو کوهان یک شتر
۸۸ پر!- بله هشتاد و هشت پر

مثل دو تا کلاغ که وارونه می‌پرند
وارونه می‌برند خبر را به دور و بر

۵۵ یک عدد گرم گرم گرم
حتا از ازدواج دو خورشید گرمتر

اما به شرط اینکه...وارونه‌اش کنید
تا۵ ها بچسبد محکم به یکدگر

و ۲۲ ... دست عددهاست در دعا
پیوسته در قنوت است با چشمهای تر

و ۱۱ دو سطر قرینه‌ست مثل شعر
یا مثل ریل‌های قطار است بیشتر

یا مثل نردبان مصاریع در غزل
یا مثل ابروان نپیوسته‌ای که هر-

۵ -ِ شکسته را به خودش ربط می‌دهد
و بعد می‌رود به ۱۱۱ سفر

و منتقد به شاعر هی فحش می‌دهد
که من ندیدم از این شعری عجیب تر

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط WWW.ADABFA.BLOGFA.COM  |